تبليغاتX
پان ایرانیست اورمیه پان ایرانیست ارومیه
کوروش کبیر پیامبر ایران..ما هیچ رسولی در میان قومی نفرستادیم مگر به زبان آن قوم(سوره ابراهیم آیه 48)

به نام خداوند جان و خرد

پاینده ایران

سازمان جوانان حزب پان ایرانیست جهت گیری و بیانیه پایانی اجلاس سران اتحادیه عرب را که در آن ادعاهای واهی امارات در قبال تمامیت ارضی ایران تکرار شده به شدت محکوم و آن را مصداق بارز اقدام علیه امنیت و صلح جهانی و منطقه ای قلمداد کرده و نسبت به عواقب وخیم آن هشدار می دهد.

جهان به اصطلاح عرب و هر جهان واقعی یا کذایی دیگری میبا یست بدانند;انگشت هاي شومي كه به سمت تماميت ارضي ايران اشاره رود با اراده ملت ايران قطع خواهد شد.

با مشاهده چنين رفتارهاي نامسالمت آميز و نيت هاي تجاوزطلبانه بديهي است كه از سوي سازمان جوانان حزب پان ايرانيست در راستاي مواضع اعلاميه پيشين اقدامات مقتضي به منصه ظهور خواهد رسيد.

                                                                         

                                                                  شامگاه 11/1/1387 خورشيدي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 23:15  توسط سینتیا سرگیز  | 

ارمنستان کلید قفقاز

 

سرور دکتر سهراب اعظم زنگنه _ دبیر کل حزب پان ایرانیست

 

سفر سه روزه ی وزیر دفاع جمهوری اسلامی ،سردار سرتییپ مصطفی نجار به ارمنستان و امضای تفاهم نامه ی همکاری با آن کشور گام مثبتی است که با تنها کشور واقعی و ملت تاریخی موجود در قفقاز یعنی ارمنستان و ملت ارمن که بیش ترین پیوندهای تاریخی ،فرهنگی و نژادی را با ایرانیان دارند ،برداشته شده است.

ارمنستان کلید قفقاز است و زندگی مشترک چند هزارساله ی آنها با ملت بزرگ ایران با خود همه میراث های مشترک معنوی دو ملت را در بردارد.کتاب ارزشمند بنیاد مکتب پان ایرانیسم در سال 1326 صریحا اعلام میدارد که ارامنه ملت تاریخی کهن سالی هستند و نهضت پان ایرانیسم حق آن ها  را برای تشکیل دولتی مستقل را کاملا تائید و پشتیبانی می نماید.تاریخ 60 ساله مبارزات پان ایرانیستی همواره شاهد حضور ایرانیان ارمنی ِ ایران پرست در صفوف حزب پان ایرانیست بوده است.گرچه این نهضت ایران خواه هرگز از حضور سایرایرانیان کلیمی و آشوری نیز خالی نبوده است.

اصولا در غرب آسیا از هزاره های دور ،ملت بزرگ ایران و حکومت های ارمن در کنار هم پاسدار فرهنگ انسانی آریایی بوده اند .بویژه ایران و ارمنستان ویژگی های مشترک عظیم دارند و ایرانیان گذشته از آنکه بیشترین دلبستگی ها را به آزادی و رفاه و سربلندی کشور ارمنستات داشته باشند در پیوند با ایرانیان ارمنی نزدیک ترین و صمصیمانه ترین روابط را بر پا کرده اند و خدمات بزرگان ارمنی در مشروطیت ،دلاوری ِ شهدای ارمنی در دوران دفاع مقدس فرامش نشدنی است.ارمنستان _و ایروان پایتخت آن _همواره از کانون های ایران پرستی و عشق به تاریخ و فرهنگ ایران و زبان فارسی بوده است و هم اکنون کرسی ایران شناسی دانشگاه ایروان و بخش های شاهنامه شناسی و فارسی پروی در ایروان بسیار فعالند.

تفاهم نامه ی دفاعی میان ایران و ارمنستان گام مثبت و رو به جلویی در روابط دیرینه ی دو ملت تاریخی آسیاست و تاکید سرتیپ مصطفی نجار به حل مسالما آمیز مسئله قره باغ میان اران (ایران شمالی) و جمهوری ارمنستان بیان خواست قلبی ملت ایران برای حل سریع و عادلانه ی مشکل قره باغ میان عزیزترین و گرامی ترین پاره های تن ملت ایران یعنی آرانی ها و دوستان و همسایگان تاریخی ملت بزرگ ایران است چرا که ملت ایران نمی پسندد و دوست ندارد و در عین حال برایش تلخ خواهد بود که میان مردمان آران (ایرانشمالی) و ارامنه اختلاف و دشمنی و بر خورد پیش آید و همواره خواهان سربلندی و رفاه و صلح و دوستی مردمان آران ارمن در بستر بزرگ منافع تاریخی و ژبئپولتیک ملت ایران می باشد.

آرزومندیم که درک درست حقایق و میراث مشترک تاریخی دو ملت ایران ارمن به برقراری صلحی پایدار در قره باغ میان دوستان ارامنه و هم میهنان ایرانی تبار ما (آرانی ها ) منجر گردد.قفقاز مرز آسیا قرین صلح و دوستی و رفاه و سربلندی و در ارتباط تنگاتنگ با ملت بزرگ و تاریخی ایران باشد.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 16:28  توسط سینتیا سرگیز  | 

 

 

 

انتخابات نمایشی را برگزار کردند و غریو شادی سر دادند که پیروز شدند و ادعا کردند که ملت از این انتخابات فرمایشی به گرمی و در ابعاد گسترده استقبال کرده و با استناد به همین گزارش دروغین ادعا کردند که مردم از رژیم حمایت می کنند و خودشان هم خوب می دانند که تا چه حد دروغ می گویند و گزارشهای نادرست در اختیار مردم قرار می دهند.

از یک سو بیشترین تلاش را کردند که افرادی را تائید صلاحیت کنند که در خط جناح تندرو و ماجراجو و فتنه طلب رژیم باشند و آنانی که شیوه ای انتقادی دارند و حتی سانتیمتری خارج از خط جناح حاکم حرکت می کنند بخت پیروزی را از دست بدهند و از سوی دیگر ادعا کردند که مردم در شماری بیسابقه به پای صندوق های رای گیری رفته و نامزدهای توصیه شده از جانب حکومت را مورد تائید قرار داده اند.

بیشترین تلاش تبلیغاتی را کردند که مردم را با وعده های دروغین و امیدهای واهی به پای صندوق اخذ رای بکشانند. ولی خودشان خوب می دانند که درصد رای دهندگان از هر دور دیگر انتخابات به هر عنوانی و به هر خاطری بوده، این بار بسیار پائین تر بود. برای چه مردم بروند و رای دهند، هنگامی که هیچ بختی باقی نگذاشتند افرادی وارد مجلس شوند که شاید بتوانند تغییری و تحولی ایجاد کنند و یا به اصلاحی دست بزنند؟

برای آن که مردم را به پای صندوق های رای گیری بکشانند، در رسانه های همگانی خود دوباره به یاد ملت و منافع ملی افتادند و ترانه های میهنی پخش کردند و شعارهای وطنی دادند و برای یک روز- اسلام را کنار گذاشتند و ایران را پیش کشیدند.

در روز انتخابات، حتی ترانه های قومی پخش کردند- آهنگها و تصنیف هائی به زبان آذری، کردی، بلوچ و دیگر زبانهای اقلیت های قومی در ایران شنیدیم. یک روز (تنها یک روز) فضای سیاسی را باز کردند تا مردم نفس راحتی بکشند و سرکوب و فشار و اختناق را برای ساعاتی فراموش کنند و به پای صندوق های رای گیری بروند و به گفته آنان، «واجب دینی» خود را اجرا کنند.

تا چند روز دیگر مردم اسرائیل و یهودیان جهان عید باستانی «پوریم» را جشن می گیرند. «پوریم» که یادگار دوران شکوفائی روابط دو ملت ایران و یهود است، شادترین عید یهودیان محسوب می شود و با برگزاری کارناوال نیز همراه است – و کودکان اسرائیلی ترانه ای می خوانند که در آن گفته شده: پوریم شادترین عید است – ایکاش هر روز پوریم بود. به همان شیوه می توان گفت: ایکاش هر روز در ایران انتخابات می شد.

احمدی نژاد ادعا کرده بود که حکومت در ایران آنقدر دموکرات و مردم سالار است که در 29 سال فرمانروائی دینی، هر سال انتخابات برگزار شده است. شاید راست بگوید، ولی کجای آن انتخابات بوده است؟ انتصاباتی است که به حساب شهروندان می نویسند تا دنیا را فریب دهند و ادعا کنند که از پایگاه مردمی برخوردار هستند و ملت را هم به این تصور باطل بکشانند که حکومت برای حرف آنان، خواسته آنان و رای شان ارزشی قائل است.

ولی کیست که این ترفند را باور کند و حرف حکومت را بپذیرد؟

گیریم که این انتخابات آزاد بود و همه 290 نفر راه یافتگان به آن وطن پرستان و ملی گرایانی بودند که آزادی را باور داشتند و منافع ایران و مصالح ملت ایران را بر هر چیز دیگری برتری می دادند. ولی حتی آنان، با ورود به این مجلس نمایشی، چه دسته گلی قادر بودند به سر مردم ایران بزنند؟ مجلس از کدام اختیارات واقعی برخوردار است که بتواند منشاء اثر و مرجع تغییر و دگرگونی باشد؟

در مجلس هفتم، دست کم 50 نماینده به گفته خودشان "اصلاح طلب" وجود داشت. آیا آنها یک بار، تنها یک بار، جرات کردند بر سیاست های دولت احمدی نژاد و سخنان فتنه جویانه او خط بطلان بکشند؟ آیا حتی جرات کردند با لایحه بودجه او که برای اقتصاد فردای ایران مصیبت بار است مخالفت ورزند و به صراحت از آن انتقاد کنند؟ مجلس ششم را نمونه بگیرید که در آن شمار به گفته خودشان "اصلاح طلبان" سه چندان بود و حکومت را هم حجت الاسلامی به دست داشت که از گفتگوی تمدنها پشتیبانی می کرد. آیا مجلس ششم توانست حتی یک قانون اصلاح طلبانه و خارج از چارچوب سیاست ها و آرمانهای ماجراجویانه رژیم تصویب کند؟

آیا از یاد نبرده اند که حتی وقتی خواستند قانون مطبوعات را تصویب کنند، چگونه آیت الله خامنه ای دخالت کرد و دستور داد آن را فراموش کنند و رئیس مجلس از این اقدام رهبر حکومت که نشان آشکار استبداد و خودکامگی است جانبداری کرد و موضوع منتفی شد؟

باز هم فرض کنیم که در مجلس هشتم (که انتخابات آن روز گذشته برگزار شد)، 290 نماینده برگزیده شدند که در وطن پرستی و آرمانهای اصلاح طلبانه و ترقی خواهانه آنان هیچگونه تردیدی نتواند بود. باز هم فرض کنیم که این نمایندگان بهترین، پیشرفته ترین و آزادی خواهانه ترین قوانین را هم تصویب کنند- آیا چنین قانونی بخت تائید از جانب شورای نگهبان را می تواند داشته باشد، و یا مانند همه قوانین ترقی خواهانه دیگر با مهر باطل شورای نگهبان روبرو می گردد و اعتبار قانونی نمی یابد؟

باز هم فرض کنیم که شورای نگهبان نیز معجزه وار به یک نهاد مترقی و آزادیخواه مبدل می گردید که آن قانون را تصویب می کرد- آیا کوچکترین امیدی بود که دولت احمدی نژاد آن را به مرحله اجرا بگذارد؟

چه کسی را می خواهند با این بازی فرمایشی موسوم به «انتخابات» فریب دهند؟

آیا از یاد برده اند که احمدی نژاد چگونه به مجلس هفتم بی اعتنائی می کرد و از تحقیر نمایندگان آن بیمی نداشت؟

از یادشان رفته است که احمدی نژاد سخنان نمایندگان و تصمیمات و خواسته های آنان را نادیده می گرفت و حتی نمایندگان مجلس هفتم را آدم ندانست که یک لایحه بودجه مشروح و مفصل – آن گونه که درگذشته در ایران مرسوم بوده و دهها سال است که در بسیاری از کشورهای جهان مرسوم است- به مجلس ارائه کند؟

همین یک نهادی را هم که برخی از نمایندگانش می توانستند هر از چند گاهی سخنی در انتقاد از دولت و عملکرد او بگویند تحمل نکردند و می خواهند خفقان کامل در ایران برپا کنند.

در حالی که آیت الله خمینی به نعل و به میخ می کوبید و دو جناح حکومتی را در کنار هم پشتیبانی می کرد و نوعی رقابت آزاد را در داخل حکومت برمی تافت، از روزی که آیت الله خامنه ای جانشین گردید، و به ویژه از هنگامی که احمدی نژاد به مقام ریاست جمهوری رسیده، تلاششان آن است که همه چیز را یک دست کنند: و یک صدا- نه بیشتر!

از این یک رنگ کردن حکومت چه مقصودی دارند؟ چه ترفند هائی تدارک دیده اند؟ برای ملت ایران چه آشی پخته اند؟ چه توطئه هائی در راه است؟

بی تردید یکی از هدف های فوری آن است که از هم اکنون زمینه برای گزینش احمدی نژاد به دور دیگر ریاست جمهوری هموار شود. او تا آن هنگام یک سال وقت دارد و در این مدت باید پایه های قدرت خود را باز هم مستحکم تر کند.

احمدی نژاد انسان کم خواهی نیست. او زیاده می خواهد. در حالی که کسی حق مقام رهبر سیاسی او را نمی پذیرد، آرزویش آن است که به مقام روحانی و معنوی برسد و پای تو کفش آیت الله ها بکند. ولی به آنهم بسنده نمی کند. اشتهایش بسیار بیشتر است. می خواهد امام یازده و نیم شود، که بعد از امام یازدهم، آمدن امام دوازدهم را مژده بدهد. یکی از معاونان او می گوید: همانگونه که غیبت امام زمان (مهدی موعود) غیبت صغری و کبری داشت، ظهور او نیز صغری و کبری دارد و احمدی نژاد ظهور صغری امام زمان محسوب می شود که بشارت دهنده ظهور کبرای مهدی موعود می باشد!

اینها شوخی نیست. سخنانی که معاون رئیس جمهوری بیان کرده تکمیل کننده همان هاله نور و همان نامه فرستادن های احمدی نژاد به سران کشورها به تقلید از حضرت محمد است که آنان را به پذیرش اسلام فرا می خواند.

از امروز ببعد در ایران چه خواهد شد؟

برخی تحلیل گران بر این باورند که وقتی مجلس یکدست شود، آسان تر می توان سیاست ضد آمریکائی را باطل کرد و به بهانه ای با شیطان بزرگ وارد گفتگو و شاید معامله شد. پرزیدنت بوش ژنرال فالون را برکنار کرده که این ممکن است نشان آن باشد که شاید هنوز قصد حمله نظامی به تاسیسات اتمی ایران را دارد. فشار بین المللی و تحریم های شورای امنیت هر روز اثرگذار تر می شود و اقتصاد ایران در آستانه ورشکستگی و فروپاشی قرار دارد و شاید چاره ای نباشد جز آنکه حکومت ناچار شود با آمریکا سازش کند- و در چنین صورتی به یک مجلس یک دست و همنوا نیاز دارد.

ولی احتمال دیگری نیز مطرح است و آن این سناریوی دهشتناک است که با پایان انتخابات مجلس هشتم، جناح پرقدرت سپاه پاسداران (که اخیرا بنیاد بسیچ را نیز رسما در درون خود بلعیده است) کاملا بر کشور و امور سیاسی و نظامی آن و بودجه های کلان و درآمد نفت مسلط گردد و تمام توان مالی کشور را در راه ادامه موشک سازی و تولید بمب هسته ای و ماجراجوئی در منطقه و جهان به کار گیرد- که آنگاه دنیا ممکن است با فاجعه ای مصیبت بار روبرو شود.

احمدی نژاد قول داده بود که تا دو سال دیگر امام زمان ظهور خواهد کرد- به ویژه آنکه مجتمع جمکران و هتل آن تکمیل شده و آماده پذیرائی است.

تا آن هنگام تنها یک سال باقی مانده است. زمان می گذرد و جناح منتظران ظهور آن حضرت بی تابی می کند.

اورشلیم: 15ر3ر2008

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 13:27  توسط سینتیا سرگیز  | 

مصاحبه ی سرور ابوالفضل عابدینی با شبکه ی تلویزیونی صدای آمریکا

                                    

هم میهنان گرامی مصاحبه ی سرور عابدینی خبرنگار و روزنامه نگار پان ایرانیست در اهواز با صدای آمریکا پیرامون اعتصابات کارگران نیشکر هفت تپه ی خوزستان را میتوانید از اینجا  با حجم کم(300 کیلوبایت) دریافت کنید

لینک ویدئو گوگل

با تشکر

پاینده ایران

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 20:28  توسط سینتیا سرگیز  | 

آخرین فرصت تاریخی بازپس گیری دریای مازندران

مجتبی عابدینی

                  

حضور در این انتخابات و هر مهری که در شناسنامه ی ایرانیان بخورد شانس باز پس گیری دریای مازندران را سخت تر و سخت تر می کند. در واقع شرکت در انتخابات شرکت در خیانت ملی خواهد بود. پس بسیار ضروری است که از شرکت در این انتخابات بوِیژه پرهیز شود. تا زمانی که سایه ی شوم این حکومت ضد ایرانی از خاک پاک وطن رخت بر بندد و فرزندان ایرانزمین در کارزار بزرگ باز پس گیری حقوق پایمال شده ی ملی، خیانت های گذشتگان را لعن و نفرین ننمایند.

**************
در نظام های دموکراتیک حکومت و دولت مدافع منافع ملی می باشند اما در نظام های دیکتاتوری از منافع ملی تنها برای پرداخت هزینه های بقای حکومت استفاده می شود. سالهاست که منافع ملی ایران؛ شامل منابع اقلیمی و انسانی تا نهاد های مدنی ، اعتبار های مالی و میراث فرهنگی در طول حیات حکومت آخوندی به طرز وحشتناکی در معرض نابودی و چپاول قرار گرفته اند. که متأسفانه در مواردی این آسیب ها هرگز قابل جبران نمی باشند. اما عظیم ترین و بارز ترین فاجعه ازین دست، واگذاری حق ملت ایران در مالکیت 50 درصدی بر دریای مازندران می باشد. و اکنون در آستانه ی انتخابات مجلس هشتم، فرصت تاریخی و غیر قابل بازگشتی فراهم آمده که ملت ایران با مدنی ترین و کم هزینه ترین روش حق مالکیت خود بر سهم 50 درصدی دریای مازندران را باز پس بگیرد. در شرایط سرکوب کنونی امکان اعتراض و مختومه کردن این فاجعه ی ننگین وجود ندارد و در آینده نیز جامعه ی جهانی از ما نخواهد پذیرفت که مثلا سال ها بعد بخواهیم این قرارداد ننگین را ملغی کنیم و اگر هم بتوانیم هزینه های بسیار گرانی را ناچار خواهیم بود که بپردازیم. پس با استفاده ی هوشمندانه از فرصت قانونی که با تحریم انتخابات فراهم می شود، برای باز پس گیری حق ملت اقدام نماییم. هر چند سخن از تحریم انتخابات است اما این تحریم از نوعی دیگر است. لازم است پیش از پرداختن و تشریح این حرکت ملی نکاتی را مرور نماییم.

سنت های انتخاباتی در کشور های مترقی پیش از آنکه یک تعارف سیاسی باشد، الزام آور و وظایف حقوقی گسترده ای را نیز در بر دارند. با اینکه رقابت های انتخاباتی در این گونه نظام های سیاسی، سخت و پر التهاب که گاهی تا مرز پرخاشگری و یا افشاگری - وحتی اتهام زنی - نیز به پیش می رود، باز هم خط قرمز ها همانا رعایت اصول دموکراتیک و حفاظت از منافع ملی می باشد. که البته همواره توسط نگاه تیز بین جامعه ( رسانه ها و مطبوعات مستقل) از آن پاسداری می شود.


دراین گونه نظام های سیاسی در روز شمارش آرا زمانی که پیروزی یکی از نامزد ها بر سایر رقبا محرزشود، بلافاصله بازندگان پیام تبریک برای کاندیدای پیروز می فرستند و اعلام می کنند که علیرغم شکست به اصلاح مواضع خود خواهند پرداخت وحضور خود را برای پیشبرد منافع ملی و موفقیت کشور ادامه خواهند داد. از طرفی نیز کاندیدای پیروز در اولین سخنرانی ضمن تشکر از کسانی که به او رأی داده اند، خود را مدافع حقوق همه ملت ومتعهد به پاسبانی از منافع ملی و اصول دموکراتیک می داند و اعلام می کند برای تحقق وعده های انتخاباتی خود از همه نیروهای سیاسی استفاده خواهد نمود.

و اما درنظام های دیکتاتوری و حکومت های واپسگرایی نظیرحکومت آخوندی در ایران داستان به گونه ای دیگر است. سنت های انتخاباتی هم پایه با شأن حکومت، بسیار مبتذل و سخیف هستند. در واقع انتخابات در مرحله نخست با گزینش عده ای خاص توسط حکومت انجام می پذیرد و تنها مرحله ی نهایی و تشریفاتی انتخابات به مردم واگذار می شود. رقابت انتخاباتی در اینجا یک مبارزه ی بی رحمانه و بی اخلاق برای تصاحب خوان یغما می باشد و هر کاندیدایی که درین جنگل شیر باشد پیروز خواهد بود. در اینجا کاندیدا ها سرسپردگی بیشتر خود به ولایت فقیه و حافظ نظام بودنشان را فضیلت خود بر دیگری بر می شمارند.

در پایان هر انتخابات کلیه پایانه های رسمی حکومتی و احزاب سیاسی رژیم جمله ای را چون ترجیع بند چندش آوری تکرار می کنند :

" صرف نظر از اینکه مردم چه کسی را انتخاب کرده اند حضور مردم در انتخابات تأیید مشروعیت نظام می باشد"

و در واقع این جمله یکی از معدود نکاتی است که همه ی عوامل رژیم تام وتمام بر سر آن توافق دارند. و به همین جهت است که علیرغم اینکه رقابت های انتخاباتی در رژیم آخوندی بی رحمانه، بی اخلاق و فرمایشی است با این حال قهر کردن و کنار کشیدن جناحی از رژیم به زعم آنان گناهی نابخشودنی محسوب می گردد. چرا که می تواند خطری را متوجه به اصل نظام و مشروعیت آن کند. وهمیشه جناحی که قربانی این رقابتهای ناسالم می شود ، چنان خود را دلسوز نظام می نمایاند که علیرغم اینکه اعتبار سیاسیش را خدشه دار می کنند، اما با فداکاری حضورش را ادامه می هد تا بدینوسیله سر سپردگی خود را به نظام به نمایش بگذارد و با گرم کردن تنورانتخاباتی زمینه را برای مشارکت بیشتر و به دنبال آن مشروعیت بیشتر نظام را فراهم آورد .

در جوامع دموکراتیک مردم برای اعمال نظر خود امکانات و ابزار فراوانی در اختیار دارند از قبیل رسانه ها و مطبوعات مستقل تا احزاب و نهاد های مدنی شامل سندیکا ها وغیره، که می توانند در زمان های بعد از انتخابات نیز بر سیاست های دولت تأثیر گذار شوند. اما در حکومت هایی که منفذهای سیاسی بسته است و امکان حضور و فعالیت احزاب و مطبوعات مستقل و نهاد های مدنی وجود ندارد ، انتخابات تبدیل به تنها فرصت برای تأثیر گذاری مطالبات مردمی می شود و به همین جهت انتخابات حساس تر می شود طوریکه نا گزیر از مرحله ی تأثیر گذاری بر سیاست های دولت فرا تر رفته و تبدیل به سنجش اصل حاکمیت می گردد. بنا براین عقلای نظام حاکم بر ایران با درک این خطر، همواره با ساختن نهاد های مدنی جعلی و اپوزوسیون درون حکومتی از این رویارویی مستقیم نظام و مردم، خود را رهانیده اند. در واقع هرانتخاباتی که رژیم ایران برگزار نموده بحرانی بالقوه جدی بوده است که به دلیل فرصت سوزیها و نا هماهنگی و عدم لیاقت اپوزوسیون، حکومت به خیرو سلامت از آن عبور کرده است.

بنا بر این امروز در اولین نقطه ای که پس از فاجعه ی ننگین واگذاری حق مالکیت ملت ایران بر سهم 50 درصدی دریای مازندران، حضور در انتخابات - به هر نحوی و با هر توجیهی - تنها منجر به مشروعیت بخشی به رژیم حاکم بر ایران نخواهد بود، بلکه مهر تأییدی بر آخرین تصمیم ها و قوانین و قراردادهای بسته شده توسط رژیم خواهد بود که البته این شامل تأیید فاجعه ی ننگین دریای مازندران نیز می باشد و در آینده، جامعه ی جهانی اعتراض ملت ایران را نخواهند پذیرفت و دادگاههای عالیه بین المللی به میزان مشارکت در این انتخابات استناد خواهند نمود.

هموطنان حضور در این انتخابات و هر مهری که در شناسنامه ی ایرانیان بخورد شانس باز پس گیری دریای مازندران را سخت تر و سخت تر می کند. در واقع شرکت در انتخابات شرکت در خیانت ملی خواهد بود. پس بسیار ضروری است که از شرکت در این انتخابات بوِیژه پرهیز شود. تا زمانی که سایه ی شوم این حکومت ضد ایرانی از خاک پاک وطن رخت بر بندد و فرزندان ایرانزمین در کارزار بزرگ باز پس گیری حقوق پایمال شده ی ملی، خیانت های گذشتگان را لعن و نفرین ننمایند.

خداوند نگهدار ایران باد

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 3:49  توسط سینتیا سرگیز  | 

جفا بر کليساهاي ايران ( آزار و اذيت مسلمانان مسيحي شده در ايران )

 

                       

نقض حقوق بشر در ايران در طي سالهاي اخير و پس از روي کار آمدن دولت احمدي نژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران به شدت رو به وخامت گرائيده است ، سرکوب اقليت هاي مذهبي يکي از موارد نقض حقوق بشر در ايران است

از جمله آنها مي توان به سرکوب دراويش گنابادي و حملات سازمان يافته به خانگاه هاي آنان اشاره داشت و يا بازداشت آيت الله کاظميني بروجردي و يارانش که تحت انواع شکنجه هاي روحي و جسمي قرار گرفته اند و يا بسياري از مسلمانان سني که به دليل تبليغ هم اکنون در زندان بسر مي برند .

اما در اين ميان اقليت مسيحي در ايران از زمان روي کار آمدن رژيم جمهوري اسلامي در سال 57 همواره تحت فشارهاي فزاينده حکومتي قرار گرفته است و دستگاه هاي اطلاعاتي و امنيتي جمهوري اسلامي بسياري از هموطنان مسيحي را در طول دوران حيات خود بقتل رسانده است که از جمله ايشان مي توان به افراد زير اشاره کرد.

شهداي کليساهاي ايران
1-ارسطو سياح 30 بهمن سال 1357 در شيراز به قتل رسيد.
2-بهرام دهقاني ارديبهشت سال 1359 در اصفهان به قتل رسيد.
3-سيد حسين سودمند آذر 1368 در زندان مشهد به جرم ارتداد اعدام شد.
4-مهدي ديباج در 3خرداد 1373 در کرج به قتل رسيد.
5-هايک هوسپيان مهر 29 دي ماه 1372 در تهران به قتل رسيد.
6-طاطاوس ميکائيليان 8 بهمن ماه 1372 در تهران به قتل رسيد.
7-روانبخش يوسفي 7 مهر ماه 1375 در ساري به قتل رسيد.
8-قربان توراني آذر ماه 1384 در شهر گنبد به قتل رسيد.


بازداشت مبشران و اعضاي کليساهاي ايران در سالهاي اخير

اقليت مسيحي در ايران به دو بخش تقسيم مي شوند که بخش عظيمي از آنها مسلمانان مسيحي شده مي باشند که از اسلام به مسيحيت گرويده اند و بخشي ديگر از اقليت هاي قومي آشوري و ارمني مي باشند که در ايران زندگي مي کنند.
اگر چه در سالهاي اخير فردي از اقليت مسلمان مسيحي شده به جرم ارتداد از اسلام اعدام نشده است اما وجود چنين قوانيني همواره يکي از ابزار تهديد هموطنان مسيحي بخصوص مبلغان و ميسيونر ها بوده است .

برخي از موارد بازداشت هموطنان مسيحي در طي سالهاي اخير به قرار زير مي باشد :

1-يکي از متوليان کليساي در گرگان به دليل اعتقاد به مسيحيت بازداشت و روانه زندان گرديد او در دوران بازداشت مورد بازجويي ها مستمر قرار داشت.
2-آقاي دکتر مهرداد همراه با همسر و فرزند 8 ساله اش از اعضاي کليساي همدان توسط مامورين وزارت اطلاعات دستگير و روانه زندان شد .
3-در 15 ارديبهشت سال 83 چهار تن از اعضاي کليساي در شهرستان چالوس توسط مامورين دستگير و در دادگاه هاي انقلاب تنکابن احکامي چون اعدام را دريافت کردند که با اعمال فشار سازمان هاي حقوق بشري با قرار وثيقه از زندان آزاد شدند.
4-بازداشت بيش از 80 تن از رهبران کليسايي در تاريخ 19 شهريور 83 در کليساي در شهرستان کرج
5-يک خانواده مسيحي از کليساي در چالوس همراه با دو فرزند 13 ساله و 18 ساله خود دستگير و به زندان وزارت اطلاعات در تنکابن منتقل شدند .
6-فرشته ديباج دختر کشيش مهدي ديباج در تاريخ 4 مهر ماه 85 در کليساي خانگي مشهد به همراه همسرشان آقاي منتظمي بيش از دو هفته در زندان وزارت اطلاعات تحت بازجويي قرار داشتند آنها هم اکنون از کشور ممنوع الخروج هستند .
7-آقاي قانع از کليساي خانگي در سنندج که بارها مورد تهديد وزارت اطلاعات قرار گرفته بود در سال 85 بازداشت شد .
8-همسر يکي از هموطنان مسيحي در شاهين شهر دستگير و به زندان منتقل گرديد او در زندان تحت بازجويي قرار داشت و در حين بازجويي مورد شکنجه هاي فيزيکي قرار گرفت و در اثر اين شکنجه ها و شدت جراحات روانه بيمارستان شد.
9-خانم شيرين صادق خانجاني ، آقاي بهروز صادق خانجاني و حميد رضا طلوعي نيا به همراه چند تن از اعضاي کليساي خانگي درتهران 19 آذر ماه سال 85 توسط مامورين وزارت اطلاعات بازداشت و به بند 209 زندان اوين منتقل شدند .
10-آقايان بهنام و بهمن ايراني از اعضاي کليسايي خانگي در کرج در 19 آذر ماه 85 توسط مامورين وزارت اطلاعات بازداشت شدند .
11-آقايان شاهين تقي زاده ، يوسف نور خاني ، ماتياس حق نژاد ، پرويز خلج زماني ، محمد بلياد ، پيمان سالا روند ، سهراب صيادي از اعضاي کليساي خانگي در رشت در 19 آذر ماه سال 85 توسط مامورين وزارت اطلاعات بازداشت شدند .
12-بازداشت سه تن از رهبران کليساي جماعت رباني مرکز در تهران در پائيز 86 که منجرب تعطيلي جلسات تعليمي در اين کليسا شد .

لازم به توضيح است مامورين وزارات اطلاعات در اکثر موارد از مبلغان و مسيونر هاي مسيحي به عنوان جاسوس ، عامل امپرياليسم امريکا و انگليس ياد مي کند با تهديد از ايشان مي خواهد که کليساهاي خانگي را تعطيل نمياند و از فعاليت مذهبي خود دست بردارند و يا در صورت ادامه آن گزارشاتي را به صورت هفتگي به ايشان ارائه دهند و تعداد کساني که به مسيحيت ميگرايند را به ايشان ابلاغ نمايند در برخي موارد از مسيونر ها خواسته شده است که دين خود را در بين دروايش ، بهائيان و پيروان ساير اديان و آئين ها تبليغ نمايند .

موارد تهديد ، فشار، ممنوعيت ها و محدوديت ها بر کليساها

1-شناسايي ايمانداران : فيلم برداري و عکس برداري از ورود و خروج به کليساها ( توسط مامورين وزارت اطلاعات در يکي از کليساهاي خانگي تهران ) و در برخي موارد با دستگيري رهبران کليساها از آنان خواسته مي شود از افراد ايماندار در کليساهاي خود يک ليست به صورت هفتگي به ايشان بدهد . ( کليساهاي رشت ، کرج )
2-حمل کتاب مقدس : داشتن و حمل بيش از يک کتاب انجيل جرم است و افراد مذکور به جرم تبليغ دين مسيحيت بازداشت مي شوند.
3-جلوگيري از ورود و چاپ کتاب در ايران : از ورود و چاپ کتاب هاي مذهبي ممانعت مي کنند و يا کساني که در چاپ اين کتاب ها نقش دارند دستگير مي شوند ( بازداشت هموطنان مسيحي در تهران به جرم پخش آيه هايي از انجيل و پلمپ شدن چاپخانه ) ،
4-تهديد تلفني : افراد فعال در کليسا ها مورد تهديد تلفني قرار مي گيرند ( پخش صداي گلوله در پشت تلفن يکي از ايمانداران در تهران )
5-عدم برقراري ارتباط با اقشار مختلف جامعه : وزارات اطلاعات از ارتباط شبانان کليساها با جوانان و دانشجويان جلوگيري ميکند و از يکي از شروط آزادي ايشان پس از بازداشت عدم ارتباط با اقشار مختلف جامعه مي باشد .
6-يورش به کليساها و بازداشت دستجمعي ايمانداران و تعطيل نمودن کليساهاي خانگي
7-عدم پذيرش افراد بازديد کننده مسلمان و شرکت در جلسات کليسايي
8-ضبط لوازم کليسايي از جمله کتاب هاي مذهبي ، سرود نامه ها ، اورگ ، گيتار و لوازمي که جهت پرستش در کليساها مورد استفاده قرار مي گيرد.
9-جلوگيري از تعميد نو ايماينان : در سالهاي گذشته بسياري از هموطنان مسيحي جهت انجام برخي از امور کليسايي از جمله تعميد در آب مجبور به خروج از ايران شدند تا در کشور دوم همچون ترکيه و يا ارمنستان به امور مذهبي خود بپردازند زيرا که تعميد مسلمانان مسيحي شده در ايران ممنوع است .
10-جلوگيري از ورود ايمانداران تعميد نشده به کليسا : وزارت اطلاعات با دستگيري و بازداشت رهبران کليسايي از آنها مي خواهد که از ورود ايمانداران تعميد نشده جلوگيري کنند و آموزش و تعليم اين افراد جرم محسوب مي شود .
11-جلوگيري از برگزاري جشن کريسمس که هر ساله به صورت سيستماتيک در اکثر کليساهاي خانگي و ساختماني اعمال مي شود در سال گذشته که در شهر هاي مختلف در آستانه کريسمس با يورش به کليساها و بازداشت تعدادي از رهبران کليسايي از برگزاري جشن کريسمس در کليساهاي خانگي رشت ، تهران و کرج جلوگيري شد ، در سال جديد ميلادي (2008) نيز مامورين وزارت اطلاعات از برگزاري جشن کريسمس که توسط جمع کثيري از ايرانيان مسيحي با هماهنگي انجمن آشوريان در تالار ويليام دانيل متعلق به انجمن آشوريان تهران قرار بود برگزار شود با قطع کردن برق اين تالار از برگزاري آن  جلوگيري به عمل آورد.

همچنين عده کثيري از هموطنان مسيحي از رشت نيز که قصد شرکت در جشن سال نو ميلادي (2008) در تهران را داشتند از سوي مامورين وزارت اطلاعات از خروج ايشان از شهر جلوگيري شد و تنها يک ساعت آن هم با مقاومت رهبران کليساي اجازه يافتند در کليساي خانگي مراسم خود را برگزار نمايند.

12-جلوگيري از برگزاري جلسات تعليمي کتاب مقدس که از امور کليسايي در اکثر کليساها مي باشد ( کليساي جماعت رباني تهران پائيز 86 )




لازم به توضيح است که کتاب هاي مذهبي مربوط به مسيحيت در ايران به صورت محدود چاپ مي شود و در هيچ يک از کليساهاي ساختماني شهرستان ها يافت نمي شود و ايمانداران جهت خريد کتاب مي بايست به تهران مراجعه کنند و از کليساي ساختماني ( جماعت رباني تهران ) خريداري کنند ، کتاب فروشي ها اجازه فروش کتاب هاي مسيحي را ندارند و در صورت مشاهده پلمپ مي شوند.

کليساهاي ساختماني در ايران بسيار محدود مي باشد و فقط در شهرهاي بزرگي چون تهران ، اصفهان ، شيراز مسيحيان ( ارمني ، آشوري ) حق داشتن کليساي ساختماني را دارند که آن نيز با محدوديت هاي در روزهاي خاص چون کريسمس مواجه است و کشيش هاي مسيحي حق ترويج دين خود را ندارند و همواره از سوي وزارت اطلاعات تحت کنترل مي باشند.



اين گزارش مستند و جمع آوري گرديده از سوي مجموعه فعالان حقوق بشر در ايران تنها برخي از محدوديت ها و فشارهايي مي باشد که از سوي دستگاهي امنيتي جمهوري اسلامي بر کليساها و هموطنان مسيحي اعمال شده است مطمئنا اين گزارش مستند به تنها برخي از موارد مشهود اشاره کرده است از اينرو از کليه هموطنان اعم از مسيحي و غيره مي خواهيم که در تکميل هر چه بيشتر آن به ما ياري رسانند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 11:24  توسط سینتیا سرگیز  | 

 

    بیانیه حزب پان ایرانیست درباره حقوق تاریخی و گذشت ناپذیر ملت ایران

                            

  هم میهنان در خبر های داخلی و خارجی آمده است که حاکمیت فرقه ای در سطوح گونا گون مشغول مذاکراتی با بیگانگان میباشد ،از جمله در مورد معاهده الجزایر و اروند رود حقوق مسلم و خدشه ناپذیر ایران در خلیج فارس به ویژه در سه جزیره(تنب کوچک ، تنب بزرگ  و  ابوموسی( دریای مازندران ،وضعیت عراق و حتی لبنان و افغانستان که همه این موارد در دستور کار قرار دارد.

از آنجا که حفظ منافع ملی و حقوق تاریخی و سیاسی ملت بزرگ ایران در پهنه جهان بشری و اذامه حیات سرافراز ایران و ایرانی از اولویت اساسی برخوردار است ، حزب پان ایرانیست هر گونه قرارداد ، مقاوله نامه ، معامله و تفاهم نامه و غیره را که در تعارض با منافع ملی و حقوق تاریخی و سیاسی ملت بزرگ ایران باشد مردود اعلام کرده و به حاکمیت فرقه ای هشدار میدهد که مبادا برای ادامه حیات غیر مشروع خود حقوق و منافع ملی ایران را وجه المصالحه قرار دهد   و بیگانگان نیز بدانند که هرگونه تضییع حقوق تاریخی و منافع ملی ایران با پاسخ منفی ملت ایران در آینده رو برو خواهد بود.

 پاینده ایران

حزب پان ایرانیست

شامگاه سوم اسفندماه 1386

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:24  توسط سینتیا سرگیز  | 

       آیا اسلام در سرزمین ما به انتحار خویش نشسته است!؟       

 

                                                         گیل آوایی

 

هیچ حادثه یا اتفاق تاریخی نمی تواند جنایت فاجعه باری را توجیه یا تفسیر کند که در سرزمین ما ایران روی می دهد. از دو سال اول قدرت گرفتن روحانیون در کشور ما و پس از آن انتخابات انتحاری ملت ما در "جمهوری اسلامی آری یا نه" ی خمینی، همواره شاهد فجیع ترین جنایتها در جامعه مان بوده ایم. از تجاوز به اسیران زندانی در زندانهای حکومت اسلامی با تکیه بر اصول دینی بکارت دوشیزگان گرفته و گرفتن شیرینی و بهای گلوله تیرباران فرزند از پدر و مادر تا جنایتهای خونبار آیت الله ها تحت سکوت یا تایید مراجع تقلید در مغاکهای کرم آگین حوضه های علمیه، حتی فرزند کشی آن دیوانه خرافه مستی که از قدرت گرفتن جانیان همپالکی اش که هستند هنوز نواله بر همان باور و ایمان و اعتقاد مالیخولیایی می خورند، مرحله به مرحله سقوط هرچه بیشتر جامعه خود را شاهد بودیم.

اگر پیشتر دخترک بی گناهی که مورد تجاوز قرار گرفته و از روستایش گریخته تا زندانی شدنش به بهانه ولگردی و سپس آزادی او و قتلش توسط پدر، بود، امروز پدری دیگر دخترش را سنگسار می کند و نیز تیر باران هم.

براستی سکوت یک جامعه تا کجا باید باشد؟ سکوتی از این دست سقوط فاجعه بار انسان در جامعه اسلامی ایران نیست!؟

خشونت، قتل، دزدی، تجاوز، بی تفاوتی به آنچه که در جامعه روی می دهد، نشان از چیست!؟

سی سال حاکمیت اسلامی با آن همه ادعای دهن پر کن مسلمانان که حد اقل در دوره هم نسل ما از فداییان اسلام گرفته تا گروه های دیگر چون مار در آستین جامعه ما، چه طرفندی از خدا و قران و احکام الهی به بار نشانده اند!؟

آیا جامعه مسلمان ایران تا بدین حد از حقارت و جهالت و خرافه به نکبت و شوربختی تن داده اند که حتی در مقابل جنایتهای هولناک سنگسار دخترک چهارده ساله ای را در نیابند که از کجا به کجا کشیده شده اند و چه به جامعه انسانی به ارمغان آورده اند!؟

می گویم جامعه مسلمان زیرا به غیر مسلمان، خود ِ این تحفه های خداداده، باور ندارند! می گویم مسلمان، چون همین مدعیان عدل علی و آزادگی حسین ابن علی سالار شهیدان و سینه چاکان دوازده امام و چهارده معصوم و اراجیفی از این دست، مو از ماست می کشند و به ساده ترین اشاره یا انتقاد علیه اسلام سینه چاک می کنند، چگونه تا بدین حد کور و کر و ابله هوچی گری می کنند!

براستی، غیرت و ناموس و شرف و حرمت حریم اسلام و قرآن شان چه شده است!؟

چگونه است زخم انسان سوز ِ سنگسار دخترکی چهارده ساله حتی بفکرشان وا نمی دارد که اسلام ناب محمدی به چه روزی نشانده مردمانی را که دست به چنین جنایتهای هولناک می زنند!؟

شرف مسلمانی شان جریحه دار نمی گردد!؟

رهبر دهن گنده اش که چنان سینه چاک می کند و از چاه جمکران خرافه، الهام می گیرد و در اوج بی غیرتی اش دم از غیرت زده و حزب الله به میدان می فرستد، شاهکار اسلام و قرآن را نمی بیند که تحت حاکمیت نحسش مردم به چه مرحله ای از سقوط رسیده اند که هیچ کس را بر هیچ اصلی وقعی نیست! در بی غیرتی محض، غیرتمندانه جنایت می کنند!

آیا ندای الله اکبری که از مناره های سر بفلک کشیده مساجد نان به نرخ روز خوران، گوش می آزارد، با چنین جنایتهایی که در جامعه اسلامی امری روزمره و عادی شده است، با چه شعور و ایمانی به نماز اقامه می شود!؟

گند این همه جنایت تا کجا باید باشد که آبرو باختگان انسان نما، بخود آیند که چه کاشته اند که چنین درو می کنند!؟

صحبت از کفر و کافر و ملحد و غیر مسلمان و آمریکا و اسراییل و بمب اتم و انرژی هسته ای نیست! صحبت از قتل فرزندان سرزمینی است که تحت حاکمیت همین جانیان زیسته اند. صحبت از فرهنگ حاکمیت جنایتکاریست که چنین به بار نشسته است که جز جنایت و قتل و تجاوز و دروغ و تزویر و غارت، پایه و اساس جامعه خویش نکرده است.

رخدادهای کنونی در حاکمیت اسلامی ایران بگونه ای هولناک است که حتی باور آن در فکر انسان امروز نمی گنجد. بر ایرانی امروز چه آمده است که چنین خفت بار و حقیر نظاره گر جنایتهای هراسناکی می شود که در جامعه روی می دهد و آب از آب هم تکان نمی خورد!

روزگار سیاه استبداد کور و خونبار را در سرزمین مان فراوان از سر گذرانده ایم. دوره های تاریخی ما نمونه های بسیار بدست می دهند که انسان مسخ شد و بخون نشست. نمونه های مقاومت و ستیز با حاکمان کوردل نیر به موازات همه این نارواییها و شوربختیها فراوان بوده است، اما در روزگار کنون چگونه است که بزغاله های رییس جمهور شده در مالیخولیای هاله نور، به هر نماد انسانی ریشخند می زند و رهبر عمامه بسرش هست و نیست جامعه انسانی را به فاجعه می برد.

ایمان و اعتقاد مردم چه شده است !؟

آن همه سینه چاکان ناموس و غیرت و دین و خدا و قرآن چه می کنند!؟

آنانی که بنام قرآن و اسلام دست به جنایتهای هولناکی می زنند که پشت هر انسان با ذره ای از شعور انسانی را، می لرزاند، چگونه شرایط چنین دهشتناکی را گردن می نهند!؟

قتلهای آشکار را خود کشی می نامند، تجاوز به ناموس مردم را لاپوشانی می کنند، مرد بیکار تهیدست را بخاطر دزدی آفتابه انگشت می برند و کلاهبرداری میلیاردی ابلیس زادگان آیت الله ها را جریمه صوری می کنند! اینهمه بی عدالتی، تجاوز و غارت و دروغ و تزویر آن هم با تکیه به آیات قرانی و دادگاههای شرع مقدس اسلامشان، تا کی!؟ تا کجا!؟

جنایت و ریاکاری و حق را ناحق کردن، در آشکاری بی انکار را چگونه اعتراضی نیست!؟ حکم جهاد فی سبیل الله شان چه شده است!؟

چرا آیت الله های صد من عمامه ای خفقان گرفته اند!؟ زنی دستگیر می شود و مورد تجاوز قرار می گیرد و به قتل می رسد، هیچ یک از این عالمان ربانی، آخی ازشان در نمی آید! دزدیهای کلان از بقول خودشان بیت المال مسلمین می شود، از سنگ صدا در می آید اما حوضه های همین آیت الله ها و مراجع تقلید صدایی در نمی آید! دخترکان بی گناه بر بستری از تفکر خرافه ای و فرهنگ ضد انسانی و تباه همین حضرات سنگسار می شوند و این همه بیداد و نماد سقوط و مرگ ارزشهای انسانی در حکومت اسلام ناب محمدی رخ می دهد اما گله وار هریک سر به آخورخویش کرده اند!

این ننگ را انسان ایرانی بکجا برد که در میهن بلا زده اش چنین سیاهکاریها و جنایتهای هولناک نسبت به فرزندان سرزمین اش روا می دارند.

براستی هیچگاه خدا و قران و اسلام تا بدین حد با ننگ و شوربختی و سیه روزی مترادف نبوده است که امروز میهن ما دچار گردیده است.

آیا اسلام در سرزمین ما به انتحار خویش نشسته است!؟

فوریه 2008

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 17:54  توسط سینتیا سرگیز  | 

                    شیرمرد پان ایرانیست از زندان آزاد شد

 

  

                    سرور عابدینی بعد از آزادی

 

 

سرور ابوالفضل عابديني نصر ساعت ۷ شب روز يكشنبه(ديروز) از زندان آزادگرديد.سرور عابديني كه روز ۲۲ آبان ماه سال ۱۳۸۶ به دليل پوشش خبري اعتصابات کارگران نيشکر هفت تپه در دفتر روزنامه بهار سبز خوزستان توسط مامورين وزارت اطلاعات بازداشت شده بود شب گذشته با قرار وثيقه ۵۰ ميليون توماني از زندان کارون اهواز آزاد شد .شعبه ۳ دادگاه انقلاب اهواز ايشان را به اتهام نوشتن نامه به رهبري و توهين به مقام عظماي ولايت به يکسال زندان محکوم كرد.چندي پيش نيز سرور "كسرا عَلاسوند" يار ديگر ما كه همان روز همراه با سرور عابديني دستگير شده بود از زندان آزاد گرديده بود.
آزادي ايشان را به خانواده گرامي اش و همه ياران پان ايرانيست شاد باش مي گوييم و اميدورايم روزي همه زندانيان سياسي از بند ر‍ژيم رها شوند.

 

                                                   

                                                  پاینده ایران

 

منبع: تریبون آزاد پان ایرانیست خوزستان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:46  توسط سینتیا سرگیز  | 

                                                    

كباب قناري بر آتش سوسن و ياس در سرزمين گل و بلبل

    شرح حال برخي نويسندگان به قتل رسيده در ايران معاصر

                                    

اين تنها مروري است كوتاه بر نام‌هايي آشنا از سرزميني كه گاه در اوج عطوفت و مهر و هنر است و گاه بي‌رحمانه و خونريزانه، نقش جوهر نويسنده‌اي به خون مي‌شويد و دستي قلم برگرفته مي‌شكند و لبي مي‌دوزد و مغزي را با شليك گلوله‌اي پريشان مي‌كند.
سرزميني كه گاه قناري‌هايش را بر آتش سوسن و ياس كباب مي‌كند، از اين دست و از اين نوع نخبه‌كشي‌ها منتها به شيوه‌هاي ديگر بسيار دارد. اينها تنها معروف‌ترين هستند و چه بسا گمناماني از اين قبيله كه به شيوه‌اي ديگر زبان‌ بريده و قلم‌شان زير چكمه‌ي بيداد زمانه و حكومت‌ها شكسته باشد و حتي هيچ اثر و لكه جوهري از آن قلم شكسته بر صفحه‌ي تاريخ نمانده باشد.
اينها فقط نمونه‌هايي است محض آگاهي از تاريخ و در شاخه‌ي موسوم به «ترورهاي دولتي» وگرنه سركوب و تخريب و ترور شخصيت در يك جامعه‌ي نخبه‌كش بيش از اينهاست كه گويا جز با آشكار شدن لكه‌هاي خون به چشم نمي‌آيد. هستند اهل فرهنگ و ادب و هنر كه در چنين سرزميني در نهايت فقر و تنگدستي جان سپرده‌اند و اين نيز خود بخشي از قدرناشناسي يك جامعه‌ي نخبه‌كش و نخبه‌ستيز است و يا آنان كه تنها به جرم نوشتن در گوشه‌ي حبسي و تبعيدي و زير تازيانه و تأديبي بوده‌اند در حالي كه خيل عظيم شيادان و دزدان و متجاوزان و طراران آزادانه و گاه متشرعانه و قانون‌مند در اين خاک يكه‌تازي كرده‌اند.
شايد روزگاري بسيار دور، همه‌ به اين باور برسيم كه اگر نويسنده‌اي، هنرمندي، اهل فرهنگ و ادبي، در گوشه‌اي در نهايت استيصال و تنگدستي جان بسپارد، دست همه‌ي ما به عنوان اجزاي اين جامعه كه از يك پيكريم، به خون او آلوده است.
دگرانديشي به معناي غيرهمرنگ بودن با خصلت‌هاي منفي توده‌ي عوام و نه روشن‌فكرنمايي و كج‌رفتاري، و نوشتن از گره‌ها و دردهاي اين سرزمين همواره آماج اهانت و سركوب و حذف فيزيكي بوده است. نوشتني اين‌چنين خود به تنهايي رنج است، چرا كه در دانايي رنج است و بسيار كسان كه شايد رنج‌نامه‌شان جز در لوح محفوظ ثبت نشده باشد.
البته چنين واكنشي از چنين سرزميني كه همواره اهل حكمت و روشن‌فكران و دگرانديشانش را تحقير و سركوب كرده بعيد نيست. چرا كه روشن‌فكر خوب در انظار و اذهان بسياري سيستم‌ها و عوام، يك روشن‌فكر مرده است و براي ملتي مرده‌پرست كه ترجيح مي‌دهند شاعري يا نويسنده‌اي در قرن‌هاي هجري پيش را به خاطر بي‌خطر بودنش مورد ستايش قرار دهند تا يك انسان حي و حاضر و زنده، چنين واكنشي دور از ذهن نيست و انحطاط و استحاله‌ي جامعه‌اي كه يا دل و مغز به شارلاتان‌هاي سياسي مي‌سپارد يا عضله و ماهيچه و پيه‌ي ورزشكاران يا چشم و ابرو و خط و خال هنرپيشگانش را بيش از مغز انديشمندانش مي‌ستايد و آنان را «قهرمان ملي» خود مي‌داند سرنوشت محتومي است كه زنگ‌هاي آن از قرن پيش به صدا درآمده است.
غير از سابقه‌ي تاريخي كهن‌تر نظير قتل عرفا و ادبايي همچون منصور حلاج و عين‌القضات همداني و صدها تن ديگر، درعصر چاپ تاكنون، شايد اين دوران از وقتي ميرزاجهانگيرخان را خفه كردند و ملت متنبه و بيدار نشد و بر استبدادپذيري خود ادامه داد آغاز شده باشد و همان رسم شوم و قاعده‌ي خوفناك بود كه حذف فيزيكي توسط عوامل زر و زور را به عنوان آخرين راهكار براي خفه كردن نداي آزاديخواهي و دفاع از كرامت انساني جمع، مرسوم كرد. تاريخ معاصر نيز نشان داده كه اين هم چندان مورد اعتراض قاطبه‌ي مردم ايران نبوده است چرا كه آستانه‌ي تحمل استبدادپذيري ما ايرانيان، بسيار است و شرم‌آور!

 


خسرو گلسرخي
شاعر و نويسنده
(
در دادگاه پهلوي به تيرباران محكوم شده و كشته شد)

ويرانگري، اساس نبرد است
ويرانگري
نويد آبادي
هر آنچه ساختند
از خشت خشت
ويران باد
اي لاله هاي ميهن من
گلگونه‌هاي فسرده
گو بي شما
تاريخ را هر آنچه بسازند
ويران باد
آبادي ضحاك ويران باد!
(
خسرو گلسرخي)

شاعر، مترجم و نويسنده‌ي روزنامه كيهان و از شاعران چپ ايران است كه اشعار او بيان‌گر اوضاع زمانه و دردهاي اجتماعي روزگار خود است. مجموعه شعرهاي «اي سرزمين من» و «پرنده خيس» بيانگر شور انقلابي خسرو گلسرخي و ديدگاه‌هاي ماركسيستي او است.
با دستگيري او و كرامت‌الله دانشيان به اتهام توطئه در طرح گروگان‌گيري شاه (در حالي كه آن موقع در زندان بود)، يك دادگاه نظامي عليه او بر پا شد. سخنراني پرشور و معروف او در دادگاه عملي جسورانه بود كه تا آن موقع كمتر كسي به اين تندي عليه حكومت شاه صحبت كرده بود. وي در بخشي از دفاعيه‌ي جامعه‌شناسانه‌ي خود در دادگاه مي‌گويد:
«
اتهام سياسي در ايران نيازمند اسناد و مدارك نيست. خودِ من نمونه صادق اين گونه متهم سياسي هستم. در فروردين ماه، چنانچه در كيفرخواست آمده، به اتهام تشكيل يك گروه كمونيستي كه حتي يك كتاب هم نخوانده است دستگير مي‌شوم، تحت شكنجه قرار ميگيرم و خون ادرار ميكنم. بعد مرا به زندان ديگري منتقل مي‌كنند. آنگاه بعد از هفت ماه، در پاييز همان سال دوباره تحت بازجويي قرار ميگيرم كه توطئه كرده‌ام. دو سال پيش حرف زده‌ام، و اينك به عنوان توطئه‌گر در اين دادگاه محاكمه مي‌شوم.
اتهام سياسي در ايران، اين است. زندان‌هاي ايران پر است از جوانان و نوجوان‌هايي كه به اتهام انديشيدن و فكر كردن و كتاب خواندن، توقيف و شكنجه و زنداني مي‌شوند. آقاي رئيس دادگاه! همين دادگاه‌هاي شما آنها را محكوم به زندان مي‌كند. آنان وقتي كه به زندان مي‌روند و برمي‌گردند ديگر كتاب را كنار مي‌گذارند و مسلسل به دست مي‌گيرند. بايد به دنبال علل اساسي گشت. معلول‌ها ما را فقط وادار به گلايه مي‌كنند. چنين است كه آنچه ما در اطراف خود مي‌بينيم فقط گلايه است.
در ايران انسان را به خاطر داشتن فكر و انديشيدن محاكمه مي‌كنند. چنانكه گفتم من از خلقم جدا نيستم، ولي نمونه صادق آن هستم. اين نوع برخورد با يك جوان، كسي كه انديشه مي‌كند، يادآور انكيزيسيون و تفتيش عقايد قرون وسطايي است.
يك سازمان عريض و طويل تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد كه تنها يك بخش آن فعال است، و آن بخش سانسور است كه به نام اداره نگارش خوانده ميشود. هر كتابي قبل از انتشار به سانسور سپرده مي‌شود. در حالي كه در هيچ كجاي دنيا چنين رسمي نيست، و بدين گونه است كه فرهنگ موميايي شده كه برخاسته از روابط توليدي بورژوا كمپرادور در ايران است، در جامعه مستقر گرديده است و كتاب و انديشه مترقي و پويا را با سانسور شديد خود خفه مي‌كند. ولي آيا با تمام اين اعمالي كه صورت مي‌گيرد، با تمام خفقان، مي‌توان جلوي انديشه را گرفت؟».
سرانجام خسرو گلسرخي در 29 بهمن 1352 توسط دادگاه به اعدام محكوم و در ميدان چيت‌گر او را تيرباران نمودند.


ميرزا جهانگيرخان شيرازي (صور اسرافيل)
مدير روزنامه صور اسرافيل
(
در سن 34 سالگي در دادگاه محمدعليشاه به رياست محسن صدرالاشراف با طناب خفه شده و كشته شد)

«
معنى كلمه جديد آزادى كه تمام انبيا، حكما و علماى دنيا مستقيم و غيرمستقيم براى تكميل معنى آن كوشيده‌اند و ما تازه با هزار ترديد و لكنت اسم آن را به زبان جارى مى‌كنيم، همين است كه مدعيان توليت قبرستان ايران، كمال انسان را به معرفى‌هاى حكيمانه خودشان محدود نكرده و اجازه فرمايند نوع بشر به همان وسايل خلقتى در تشخيص كمال و پيروى آن بدون هيچ دغدغه خاطر ساعى باشند. معنى كلمه آزادى كه قرن‌هاست در تحصيل آن سيل‌هاى خون در پستى‌ها و بلندى‌هاى دنيا جارى است، فقط تحصيل چنين اجازه يا استرداد همين حق طلق و ملك خالص‌الملكيه بشرى است. بي‌تحصيل اين حق، تميز شخصيت انسان امكان ندارد. بى تحصيل اين حق، اعمال و افعال هيچ كس اعمال و افعال شخصى او نخواهد بود. بى تحصيل اين حق، انسان به شناسايى نفس خود قادر نمى شود. بى تحصيل اين حق، توسعه افكار و ترقى جسمانى و عقلانى انسان ممتنع است. بى تحصيل اين حق، طرق تمام ترقيات متصوره بر روى انسان مسدود است».
اين گفتار ارزشمند و پرشور درباره‌ي معناي آزادي، نوشته ميرزاجهانگيرخان شيرازي در سرمقاله شماره دوازدهم روزنامه صوراسرافيل است. كلامي است انساني و تعريفي كاملاً مستدل در دفاع از آزادي كه به حق بايد آن را با زر نوشت و بر جان و دل و انديشه محفوظ داشت. اما افسوس كه هنوز كه هنوز است رعايت نشده و وصف حال است.
وقتي مجلس شوراي ملي به دستور لياخوف گلوله‌باران شد و جاي پاي استبداد محمدعلي‌شاه محكم‌تر گشت. چنگال خون‌ريز و كينه‌توز استبداد كه از قلم ميرزا جهانگيرخان و روزنامه‌اش صوراسرافيل بسيار خورده بود، او را به چنگ آورد. در سوم تير ماه سال 1278 (شمسي) او و ملك‌المتكلمين و سلطان‌العلماي خراساني (مدير روزنامه روح‌القدس) را در باغشاه در يك دادگاهي سريع و بي هيچ شاهد و بازخواستي با طناب خفه كردند. وقتي طناب را به گردنش انداختند رو به زمين كرد و گفت: «اي خاك! ما براي تو كشته شديم». سپس پيكرش را در باغشاه در چاهي انداختند در حالي كه هنگام مرگ 34 ساله بود. علامه دهخدا يار ديرين او در آخرين شماره صوراسرافيل به يادش شعر معروف: «ياد آر ز شمع مرده ياد آر» را سرود.


ميرزاده عشقي
مدير روزنامه قرن بيستم
(
در سن 31 سالگي توسط عوامل رضاخان به ضرب گلوله كشته شد)

«
رفقا! اين آقايان اين طور كه محكم روي كرسي‌هاي پارلمان جلوس فرموده‌اند گمان نمي‌رود كه با نصيحت و مسالمت برخيزند و جايگاه خود را براي جوانان بگذارند. چون‌كه اينها تازه جايشان را گرم كرده‌اند. روي اين كرسي‌ها تنبل شده‌اند و حوصله ندارند از روي اين كرسي‌ها برخيزند. سال‌ها روي اين كرسي‌ها چرت زده‌اند. اينها را بايد از روي اين كرسي‌ها، عنفاً بلند كرد.
بايد زير بغلش را گرفت و گفت: برخيز آقا! مي‌خواهم بنشينم. اگر چه بازوي بعضي از آنها را بايد با احتياط گرفت و بلند كرد. چه كه از بس پوسيده‌اند ممكن است كه بازوي آنها كنده شود!
...
اين اشخاص اگر خادم بوده‌اند، اگر خائن بوده‌اند، اگر صالح‌اند، اگر طالح‌اند، هر صنفي را كه دارا بوده يا هستند، ديگر بايد جانشين داشته باشند. اگر اين اشخاص براي آزادي زحمت كشيده‌اند، براي مشروطيت صدمه ديده‌اند و بايد در انظار مردم و تاريخ مقدس به شمار آيند، اينها همه دليل نمي‌شود كه باز با كله‌هاي پوسيده و دِماغ‌هاي فوسفور (فسفر)تمام شده و جمجمه‌هاي كرم‌خورده، روي كرسي‌هاي پارلمان بنشينند و براي مقدرات زندگي ما كه از همه‌ي آنها فهميده‌تريم رأي بدهند».
سيدمحمدرضا كردستاني متخلص به ميرزاده عشقي، شاعر و روزنامه‌نگار انقلابي، با مجموعه مقالاتي بسيار تند و گزنده از اين نوع، روزنامه «قرن بيستم» را راه انداخت كه سرانجام همان نيز توقيف شد. اشعار تند و پرشور و هزليات و هجويات او عليه رجال سياسي دهان به دهان مي‌گشت:
خرها وكيل ملت و اركان دولتند
بنگر كه بر چه پايه رسيده است مقام خر
شد دائمي رياست خرها به ملك ما
ثبت است بر جريده‌ي عالم دوام خر
هنگامه‌اي به پاست به هر كنج مملكت
از فتنه‌ي خواصِ پليد و عوامِ خر...
شعر معروف «اين مجلس چهارم به خدا ننگ بشر بود» او نيز مجلسيان و سران را به خشم آورد. انتقادهاي تند وي عليه قضيه‌ي جمهوري‌خواهي رضاخان كه از آن با عنوان «جمهوري قلابي» ياد مي‌كرد، موجب شد سرانجام در 12 تيرماه 1303 دو نفر تروريست نقابدار او را در خانه‌اش واقع در سه‌راه سپهسالار با شليك گلوله به قلبش به قتل برسانند. در تشييع جنازه‌ي پراستقبال او سي هزار نفر از مردم شركت كردند. (چه فايده!).
از آثار اوست: اپراي رستاخيز شهرياران ايران (نخستين اپراي ايراني)، نامه عشقي، نوروزي‌نامه، جمهوري‌نامه و نمايش‌نامه‌ها و اپرت‌هاي متعدد ديگر و ده‌ها اشعار سياسي و اجتماعي.


محمد فرخي يزدي
مدير روزنامه طوفان
(توسط پزشك احمدي در زندان رضاخان با آمپول هوا كشته شد)

«مگر ما چه نوشته بوديم؟ نوشتيم كه در مملكت مشروطه، قانون اساسي مقدس بوده و مافوق هر قوه محسوب مي‌شود. ما نوشتيم كه تجاوز از حدود قانون، مسؤوليت توليد مي‌كند و اين مسؤوليت براي هر متجاوزي مجازاتي تعيين مي‌نمايد. ما نوشتيم كه با وجود پارلمان، حكومت نظامي بي‌معني و بي‌منطق است. ما نوشتيم كه تحويل چندين شغل به يك نفر در اين مملكت كه مردمانش از بيكاري به‌جان آمده‌اند، خارج از حدود عدالت است»
محمد فرخي يزدي با اين نوع نوشتارهاي حق‌جويانه در طول زندگي خود بارها ترور شد و بارها به زندان افتاد. در سال 1287 (شمسي) به دليل سرودن شعري عليه حاكم يزد به زندان افتاد و به فرمان حاكم يزد دهان او را مي‌دوزند و در زندان شعر معروف:
شرح اين قصه شنو از دو لب دوخته‌ام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته‌ام
را مي‌سرايد و اندكي بعد از زندان فرار كرده و به تهران مي‌رود. با قرارداد
۱۹۱۹ به شدت مخالفت کرده و عليه وثوق‌الدوله موضع مي‌گيرد و به زندان مي‌افتد.
فرخي در سال
۱۳۰۰ شمسي روزنامه «طوفان» را منتشر مي‌كند كه در طول ۷ سال انتشار آن، ۱۵ بار توقيف و خود فرخي بارها زنداني شد. وي از رضاخان با عنوان «رضا قلدر» و «رضا پالاني» ياد مي‌كند و عليه ديكتاتوري او مقالات بسيار تندي مي‌نويسد. وي رضاخان را موجودي پرورده‌ي انگليس مي‌ناميد و بارها به همين دليل به زندان افتاد.
در سال
۱۳۰۷ به نمايندگي يزد در مجلس انتخاب شد و آنجا با زبان و انتقادات تند و تيزش عليه نمايندگان و مداحان وقت دشمنان بسياري براي خود فراهم كرد. وي در اين مورد مي‌گويد: «البته بر اثر فريادهاي اعتراض ما گاهي چرت نمايندگان محترم پاره مي‌شد. سر بلند مي‌كردند، فحش و ناسزا مي‌گفتند و دوباره به خواب خرگوشي فرو مي‌رفتند. هر وقت هم نخست‌وزير يا وزير صحبت مي‌كرد كارشان اين بود كه بگويند صحيح است قربان. در اثر تمرين در اين كار چنان استاد شده بودند كه حتي در حال چرت زدن هم مي‌توانستند وظيفه‌ي خود را انجام دهند و بگويند صحيح است قربان! بدون اين كه چرت‌شان پاره شود. بله در همان حالت چرت، سرنوشت يك ملت را تعيين مي‌كردند».
فرخي با ادامه فشارها به مسكو رفت ولي آنجا هم به دليل انتقاد از رژيم كمونيستي تحت فشار قرار گرفت و ناچار به برلين رفت. آنجا تيمورتاش به ديدارش آمد و به او اطمينان داد كه از طرف رضاخان در امان است اما در ايران بلافاصله او را زنداني مي كنند. وي در زندان طبق اين گواهي،«فوت» مي‌كند: «محمد فرخي فرزند ابراهيم در تاريخ 25/7/1318 به مرض مالاريا و نفريت فوت نمود. شماره زنداني 678 مي‌باشد».
با فروپاشي حكومت رضاخان در شهريور 1320 و آشكار شدن پرونده‌هاي زندانيان، راز قتل فرخي يزدي توسط پزشك احمدي و با آمپول هوا برملا مي‌شود. دكتر انور خامه‌اي در خاطرات خود مي‌نويسد: «به دستور ياور نيرومند (رييس زندان) او را در حين سخنراني از پشت پنجره پايين كشيدند و به دست پزشك احمدي جلاد سپردند. صداي ناله و ضجه‌ي او را مي‌شنيدم. وي با تمام قوا با آنان مي‌جنگيد تا از نفس افتاد. آن‌وقت پزشك احمدي دست به‌كار شد و با آمپول هوا وي را از يك زندگي آزاده نجات داد».
اشعار فرخي يزدي نظير «آن زمان كه بنهادم سر به پاي آزادي...» و ده‌ها شعر و غزل ديگر از اين نوع موجب شده كه او را در «غزل سياسي» بي‌همتا بدانيم

برای خواندن بقیه ی مطلب لطفا روی ادامه ی مطلب تقه بزنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:18  توسط سینتیا سرگیز  |